آتــــــــنا
♥♥♥ عشق دروازه ملکوت است ♥♥♥  
قالب وبلاگ

در لحظات اسف بار زندگي آنجا كه رنجي را تجربه مي كني بخاطر داشته باش كه

امام علي (ع) مي فرمايد: آن كس كه به نرمخويي رفتار كند؛ كامياب مي گردد.

 



[ یکشنبه 9 شهریور1393 ] [ 8:56 ] [ آتنا ]
آخر شب بود. از راهرو بيمارستان مي گذشتم چشمان مضطرب بيماران و نگاهي كه خيلي با معنا مرا به سوي خود مي كشاند را مي ديدم... نگاه مرد جواني كه پايش را عمل كرده بودند...

نيمه شب سلانه سلانه به دستشويي مي رفت كه دقيقاً روبروي اتاقم ايستاد! با همان نگاه مضطرب اما درخشان!!!

برخاستم و جلو رفتم پرسيدم : عمل شما خوب بوده؟  گفت: نه ! عفونت در خونم رفته و ميخواهند پايم را قطع كنند!  برخود لرزيدم هيچ كلامي براي همدردي يا تسكين او نيافتم ... دستش را گرفته تا روي تخت همراهي اش كردم...نمي توانستم نگاهش كنم! نمي دانم از چه چيز خجالت مي كشيدم! شايد ازاينكه نمي توانستم دردش را درك كنم! بي هيچ كلامي اورا ترك كردم وصبح زود به سرعت به اتاقش رفتم تختش خالي بود!

پرسيدم كجاست؟

گفتند ديشب مرده است... 



[ یکشنبه 12 مرداد1393 ] [ 8:55 ] [ آتنا ]
1-عاشق شدن

2-دادن آخرین امتحان

3-تماس از کسی که دلتون براش تنگ شده

4-به شخصی که دوسش دارین نگاه کنین و ببینین اونم داشته به شما نگاه میکرده

5-دوستای قدیمی خوبت رو ببینی و بفهمی هیچی بینتون تغییر نکرده

6-لمس انگشتان یه نوزاد تازه متولد شده

7-از خواب بیدار شی و ببینی هنوز وقت اضافی برا خوابیدن داری

8-یه شب قشنگ تو خیابون تنها قدم بزنی و خاطرات قشنگ و خوبت رو مرور کنی

9-وقتی تنهایی یه پیام یا تماس از کسی که دوسش داری دریافت کنی

10-حس کنی یه نفر واقعا به تو و کارت اهمیت میده

11-زمانی که این پیام رو میخونی و به این لحظات خوب فکر میکنی و لبخند به لبت میاد این بهترین لحظه برای منه که لبخند رو به لبت آوردم



[ سه شنبه 3 تیر1393 ] [ 16:0 ] [ آتنا ]

همسفرم ! با تو هستم ای مرد راه!

- سبد را در صندوق گذاشته ای؟ دیزی سنگی فراموش نشود!

بنزین چی زدی؟

پس برویم !

انشالله تعطیلات خوش بگذره...

 



[ دوشنبه 5 اسفند1392 ] [ 15:39 ] [ آتنا ]



[ یکشنبه 4 اسفند1392 ] [ 14:20 ] [ آتنا ]

از که می جویم تو را، ای در تن و جانم روان

در کجا یابم تو را، ای در سرایم سایبان

من تو را در اوج عشق، در قعر فقر

در تماشای بهار، در عشوه ی تاریک ابر

در سکوت خلوت بی انتهای کودکی 

در هیاهوی پراز شور جوانی، دیده ام

ای که  آغوشت پراز آرمش است 

ای که روحت مملو از آسایش است

 لذت آغوش امنت؛ جان پناه

تکیه گاهی تکیه گاهی تکیه گاه

در سکو ت پر شکوه انتظار

لحظه هاي پر اميد واقتدار

هرکه را کاندیشه بد آورد

واگذارم برتو تا تب آورد 



[ سه شنبه 29 بهمن1392 ] [ 8:22 ] [ آتنا ]
تو به من خنديدي

و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديدم...
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز
سالها هست كه در گوش من آرام آرام ...
خش خش گام تو تكرار كنان
ميدهد آزارم
و من انديشه كنان...
غرق اين پندارم
كه چرا...
باغچه كوچك ما
سيب نداشت...



[ دوشنبه 18 آذر1392 ] [ 9:19 ] [ آتنا ]

دانشجو یعنی تلاش ، امید ، آینده ، صبر، یعنی تو،

یعنی من...

یعنی تمام اونایی که رفتن تا ما بمونیم . . .

روزت مبارک . . .



[ شنبه 16 آذر1392 ] [ 11:0 ] [ آتنا ]
تجربه بهترین درس است ، هرچند حق التدریس آن گران باشد





[ شنبه 2 آذر1392 ] [ 8:47 ] [ آتنا ]
این حسین کیست که دلها همه دیوانه ی اوست؟

امام حسین(ع) :

اَللّهُمَّ لا تَسْتَدْرِجنى بِالاِْحسانِ وَ لا تُؤَدِّبْنى بِالْبَلاء

خدایا! با غرق کردن من در ناز و نعمت،

مرا به پرتگاه عذاب خویش مَکشان و با بلایا (گرفتاری‏ها) ادبم مکن



[ چهارشنبه 15 آبان1392 ] [ 8:51 ] [ آتنا ]
از چه برهنه ای ؛ ای تن؟

عریانی تو ؛ شرمساری من است!

چون رود می گذرم ازتو

ونه درخود حتی سنگریزه ای...

دستان یخ بسته ات را ازگردنم بگشا!

این سنگریزه های گردنم ,هم, از آن تو!!!!!

چشمان آزمندت را برمن ببند!

از آنکه رودم و بی نگاهی موج می طلبم...

درحسرت کنار ه های زخمی یک رود؛ برجای مانده ای....هنوز!

و من

چون رود از تو می گذرم...



[ یکشنبه 12 آبان1392 ] [ 9:21 ] [ آتنا ]
روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد. روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. به طور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و به جاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد. پسر با طمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي. مادر به ما آموخته كه نيكي، ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگزاري مي كنم»

سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.

دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامي كه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت به طرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.

سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.

آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.

زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي

توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:

«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»



[ چهارشنبه 8 آبان1392 ] [ 11:19 ] [ آتنا ]

  نه فقط بنده به ذات ازلی می نازد

ناشر حكم ولایت به ولی می نازد 

گربنازدبه علی شیعه نداردعجبی

  عجب اینجاست که خداهم به علی می نازد



[ چهارشنبه 1 آبان1392 ] [ 11:30 ] [ آتنا ]
ارزشمندترین وقایع زندگی معمولا دیده نمیشوند و یا لمس نمیگردند، بلکه در دل حس میشوند.لطفا به این ماجرا که دوستم برایم روایت کرد توجه کنید.

اومیگفت که پس از سالها زندگی مشترک، همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد، ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد. و از بیرون رفتن با من لذت خواهدبرد.

زن دیگری که همسرم از من میخواست که با او بیرون بروم مادرم بود که 19 سال پیش بیوه شده بود ولی مشغله های زندگی و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی ونامنظم به او سر بزنم.آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم. مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیر منتظره را نشانه یک خبر بد میدانست.به او گفتم: بنظرم رسید بسیار دلپذیر خواهد بود که اگر ما امشب را با هم باشیم. او پس از کمی تامل گفت که او نیز از این ایده لذت خواهد برد.

آن جمعه پس از کار وقتی برای بردنش میرفتم کمی عصبی بودم. وقتی رسیدم دیدم که او هم کمی عصبی بود کتش را پوشیده بود و جلوی درب ایستاده بود، موهایش را جمع کرده بود و لباسی را پوشیده بود که در آخرین جشن سالگرد ازدواجش پوشیده بود. با چهره ای روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتی سوار ماشین میشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون میروم و آنها خیلی تحت تاثیر قرار گرفته اند.

ما به رستورانی رفتیم که هر چند لوکس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گوئی همسر رئیس جمهور بود. پس از اینکه نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاکی از یاد آوری خاطرات گذشته به من نگاه میکند، به من گفت یادش می آید که وقتی من کوچک بودم و با هم به رستوران میرفتیم او بود که منوی رستوران را میخواند. من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسده که تو استراحت کنی و بگذاری که من این لطف را در حق تو بکنم.هنگام صرف شام گپ وگفتی صمیمانه داشتیم، هیچ چیز غیر عادی بین ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پیرامون وقایع جاری بود و آنقدرحرف زدیم که سینما را از دست دادیم.وقتی او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط اینکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم.وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید که آیا شام بیرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خیلی بیشتر از آنچه که میتوانستم تصور کنم.

چند روز بعد مادر م در اثر یک حمله قلبی شدید درگذشت و همه چیز بسیار سریعتر از آن واقع شد که بتوانم کاری کنم.کمی بعد پاکتی حاوی کپی رسیدی از رستورانی که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خوردیم بدستم رسید.یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود: نمیدانم که آیا در آنجا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای 2 نفر پرداخت کرده ام یکی برای تو و یکی برای همسرت. و تو هرگز نخواهی فهمید که آنشب برای من چه مفهومی داشته است، دوستت دارم پسرم.

در آن هنگام بود که دریافتم چقدر اهمیت دارد که بموقع به عزیزانمان بگوئیم که دوستشان داریم و زمانی که شایسته آنهاست به آنها اختصاص دهیم. هیچ چیز در زندگی مهمتر از خدا و خانواده نیست.زمانی که شایسته عزیزانتان است به آنها اختصاص دهید زیرا هرگز نمیتوان این امور را به وقت دیگری واگذار نمود.این متن را برای همه کسانی که والدینی مسن دارند بفرستید. به یک کودک، بالغ و یا هرکس با والدینی پا به سن گذاشته. امروز بهتر از دیروز و فرداست...



[ یکشنبه 28 مهر1392 ] [ 15:34 ] [ آتنا ]



[ شنبه 13 مهر1392 ] [ 12:55 ] [ آتنا ]
          مطالب قديمي‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

من
عاشق آن حس زيبا؛قشنگ
و دوست داشتني در قلبم هستم
كه در همه اوقات به من
!!!اطمينان مي بخشد

من
فقط تو را مي خواهم
فقط تو را
ساده
صميمي
!!!و دوست داشتني